سی و چهار سال و یک روز.
دیروز تولدم بود,اصلا با سنم حال نمی کنم,من الان باید نهایتا 29 ساله میبودم.تا قبل از این اصلا به این عدد هم فکر نکرده بودم.اما الان دارم فکر میکنم .یک پسر پنج ماه و نیمه دارم و یک همسر مهربون که هیچ مناسبتی براش کوچک ترین اهمیتی نداره.دیروز صبح داشتم رانندگی میکردم که صدای گوشیم در اومد منتظر پیغام از کسی بودم,سنگ نگاه کرد و گفت بانک تولدت رو تبریک گفته مگه امروز تولدته و تمام. نه تبریکی نه واکنشی نه احساسی.سنگ رو رسوندم دفتر و با آینه دو تایی مادر پسری رفتیم شهر کتاب کلاته و گشتی زدیم و از طرف آینه برای خودم یک.کتاب(جزء از کل) رو برای تولدم هدیه خریدم و صفحه اولش رو نوشتم مامان شیشه مهربون تولدت مبارک از طرف آینه. و یک کتاب پارچه ای هم برای آینه خریدم و دادم همونجا کادوی تولدم رو کادو کرد و یک چایی هم خودم رو مهمون کردم و در فرصتی که در کافه نشسته بودم برای آینه کتاب عروسکی خوندم که خیلی خوشش اومد(اینبار از این کتاب ها براش می خرم) و بعد رفتم آینه رو گذاشتم خونه مادرم و رفتم چندتا کارم رو انجام دادم و رفتم آرایشگاه,شبیه کوپلای خان مغول شده بودم,وسوسه شدم و موهام رو تا سر شونه هام زدم و بعد از مدتی دوباری چتری زدم قرار شد در هفته آینده هم برم موهامو رنگ کنم,عصر بابا اومد و گفت حاضر شو بریم بیرون,من و بابا و آینه سه تایی رفتیم و کمی خرید کردیم و بعد بابا رفت شیرینی فروشی مورد علاقه ام و گفت پیاده شو بریم کیک بگیریم,خودش هم آینه رو بغل کرد و رفتیم من یک کیک کوچولو انتخاب کردم و رفتم سری به قیمت آجیل ها زدم و بابا پولش رو حساب کرد و برگشتیم خونه,کیک رو با جعبه گذاشتم داخل یخچال و چای دم کردم و میوه چیدم و داشتم کتلت سرخ میکردم که سنگ هم رسید,چایی ریختم و میوه رو آوردم و گفتم پس کیک نخریدی,گفت به چه مناست ,مامانم گفت تولد شیشه است گفت نه یادم نبود اگه می خوای برم بخرم,بابا گفت بله و سنگ هم بلند شد و جوراب پوشید و داشت از در میرفت بیرون که بابا گفت شوخی کردیم خریدیم.کیک.رو که از داخل جعبه درآوردم چشام از خوشحالی این شکلی شد
اون تایمی که من رفته بودم آجیل ها رو ببینم بابا گفته بود و کیک بنویسید مامان شیشه تولدت مبارک.هدیه هم مامان اینا نقدی دادند و بعد از شام برگشتیم خونه ,صبح امروز رفتیم خرید ماهیانه,راستش ما تقریبا هر سه ماه یکبار میریم خرید کلی و امروز یکی از اون سه ماه بود,برای ناهار هم قرار بود ماهی درست کنم,قبل رفتن برنج خیس کردم و از اونجا هم ماهی پاک شده و سبزی پلو خریدیم و سنگ ما رو گذاشت خونه و خودش رفت دفتر,ساعت دو بود که مادر سنگ اومد خونمون و تولدم رو تبریک گفت و گفت دلم برای آینه تنگ شده بود,دختر عمو اولی سرخک گرفته و چون خونه مادر سنگ هستند ما فعلا از رفتن به اونجا منع شدیم,گفت ناهار خوردیم و اونا رفتند خونشون و من هم رفتم دوش گرفتم گفتم اول بیام یک سر به شماها بزنم,ایشون هم کادوی تولدم رو نقدی دادند و کلی هم تشکر کردم و گفت کیک تولدت بمونه برای بعد از خوب شدن اون بچه که همه دور هم باشیم و منم گفتم بمونه بعد از پایان ماه صفر,سنگ اومد و ناهار خوردیم و کمی با مامانش گپ زدیم و من ظرف ها رو شستم و دستی به آشپزخونه کشیدم و سنگ مجددا رفت دفتر و مادر هم رفت خونه و من ماندم و پسرم,آینه رو خوابوندم و یک کیک دارچینی هم درست کردم و منتظرم تا سنگ برگرده تا با چایی بخوریمش.
برای اولین بار از ماهی تابه رژیمی برای درست کردن ماهی استفاده کردم,بدون زدن یک قطره روغن,عالی بود,البته یک چاشنی ماهی از فروشگاه خریدیم که توش روغن زیتون داره اما در کل فقط یک قاشق چای خوری ازش استفاده کردم,تجربه بینظیری بود
تولدت مبارک عزیزم
تشکر عزیز دل
مرگم باد...
اگر لحظه ای کوتاه بیایم...
از تکرار این ...
پیش پا افتاده ترین حرف...
که دوستت دارم
دوستت دارم...
به نجابت باران قسم.........(شاملو)
سلام و عرض ادب [گل]
سلام
سلام شیشه خانوم
باید از شما یاد بگیرم
تولدت مبارک باشه ان شاالله سالهای سال کنار همسرت و آینه به خوشی بگذرونید ♥
سن که یه عدده مهم روحیه ی آدمه.من گاهی حس میکنم زیادی خودم رو درگیر خیلی مسائل حاشیه ای میکنم و روحیه ی خودم رو خراب میکنم
سلام
ممنون عزیز دل
انشالله که همیشه شاد و خنده رو باشی, دنیا ارزش نداره خودت رو درگیر حواشی هاش کنی
اون عصبانیت جای خود داره. منم همینم. ولی در مورد مسائل احساسی عصبانی نمیشم. افسردگی میگیرم. اشکم درمیاد.
من خدا رو شکر دیگه بعد از ده سال عادت کردم,افسردگی هم نمیگیرم,بلدم حال خودمو ,خودم خوب کنم
سلام و تولدت مبارک باشه .
خوب شد گلایه نکردی و روز قشنگتو خراب نکردی .
در کنارت خانوادهات شاد سلامت باشی
سلام
ممنون
کلا اهل گلایه نیستم,نه تنها به همسرم بلکه نسبت به همه,خودم کار خودمو انجام میدم
تولدتون مبارک...
مممنون عزیزم
تولدت مبارک عزیزم ❤
ممنون عزیزم
تولدت مبارک.
با این حساب پنج ماه از من کوچیکتری
اسم خوبی برا همسر گذاشتی. تحملت زیاده که تبریک نمیگه و این مدلیه باهاش کنار اومدی من اینقدر حساسم رو این چیزا که سریع دمغ میشم اینطوری باهام برخورد بشه.
ممنون
تحملم بیشتر از چیزی که مینویسم هست, عصبانی نمیشم عصبانی نمیشم اما خدا نیاره روزی رو که عصبانی بشم, کلا یک آدم دیگه میشم
شیشه جونم تولدت مبارک
راست میگی آدم سنی که تو ذهنش دارع رو بیشتر دوست داره
من که روز تولدم به همسر می گفتم هنوزحس یه دختر 18ساله رو دارم من دیگه خیلی سرخوشم
تولد بابایی ت خیلی خوب بود خدا سایه اش رو تا همیشه بالاسرتون حفظ کنه
من هنوز تو 23 سالگیم موندم البته یک بچه شاد و از دیوار راست بالا برو در وجودم دارم که پنج سالشه, فعلا با سنم حال نمیکنم
تولدت مبارک مامان شیشه،منم باور ندارم سنم انگاری باید ۲۰یا ۲۲یا نهلیت۲۴باشم....
دست بابا درد نکنه کارش خیلی قشنگ بود
منم مثل توهم خیلی وقتا برای خودم کادو خریدم به خصوص تولد اینا و روزایی که حقوق می گرفتم اون موقع که کارمی کردم حتی خریدم تنها رفتم. ی چیزیم خوردم،خیلی هم خوبه.
دست آیینه درد نکنه پسر گلمون.
ی سوال اونوقت تو خودت تولد برای آقای سنگ می گیری؟یعنی برایش مهمه که بگیری؟
سلام
من براش کیک میگیرم, یک هدیه کوچولو هم میگیرم,اما کلا براش مهم نیست اگر هم نگیرم ناراحت نمیشه,زیاد پایبند مناسبت نیست,منم زیاد اهل ناراحتی و گلایه نیستم ,شاید اگر چندباری ناراحتی میکردم اونم این همه بی خیال نمیشد
البته طبق تجربه در طول هفته آتی یک شام بیرون خواهد برد
منم تنهایی هرزگاهی خرید رفتم اما زیاد باب میلم نیست,اینکه خانما یاد بگیرن هرزگاهی خودشون رو تحویل بگیرن خیلی مهمه و ارزش داره
سلام عزیزم

تولدت مبارک خانومی
ای جاااانم چه ذوقی کردم وقتی خوندم از طرف گل پسرت برای خودت کادوی تولد خریدی.
خدا حفظ کنه همتون رو برای هم
سلام, ممنون باران عزیز
من کلا زیاد به اینجور چیزهای کوچک و از نظر دیگران بی اهمیت بها میدم, شاید از نظر خیلی ها خنده دار باشه اما من یاد گرفتم خودم رو تحویل بگیرم,هرزگاهی در کافه ای بشینم و شیک بخورم هرزگاهی برای خودم گل بخرم و در نهایت به خودم احترام بزارم,دوست دارم پسرمم این چیزهای کوچک رو یاد بگیره,دوست دارم یاد بگیره میشه با یک کتاب هم کسی رو حوشحال کرد