چند ماه پیش یکی باهام تماس گرفت که من حدود ده یازده سال پیش با شما سر کلاس فلان بودم و همکلاسی بودیم و یادمه گفتی در کار بورس هستی و ما هم در این زمینه کاری وارد شدیم میخواستم همکاری کنیم، من که اصلا نشناخته بودمش گفتم در خدمتم. یک جلسه داشته باشیم و حضوری صحبت کنیم. فرداش تماس گرفت که من نمیتونم بیام اما همسرم دکتر فلانی که روانشناس هستند میان. روز بعدش تماس گرفت و از رزومه همسرش گفت که دکترای روانشناسی داره و در زمینه های خانواده و فرزندپروری و... فعالیت داره. روز بعدش تماس گرفت تا بلاخره وقت ملاقات هماهنگ شد. قرار شد بیان دفتر، سر ساعت در اون روز، چون روز تعطیل بود من و سنگ و آینه رفتیم دفتر، وقتی پیاده شدم چشم چرخوندم کسی رو ندیدم، البته کسی در تصور من که یک روانشناس مطرح هست (خانمشون گفتند مطرح)، شمارش رو گرفتم جواب دادند و گفتند من شما رو میبینم گفتم من نمیبینمتون که گفت برگرد و من در حالی که دور و برم رو نگاه میکردم دیدم یکی داره سوت میزنه و دست تکون میده، سنگ گفت اینه؟ گفتم نمیدونم اما خب به من دست تکون میداد و با یک لبخند دندون نما که از زیر ماسک هم از کشیدگی گونه ها معلوم بود میومد سمت ما. اومد سلام و علیکی کردیم که همون جلوی در آینه رو دید و گفت پسر شماست گفتم بله که بغلش گرفت و رفت داخل، در حالیکه آینه دست و پا میزد و گریه میکرد و میخواست بیاد پایین و هر چقدر که من میگفتم لطفا بزارین زمین میگفت بچه ها از من خوششون میاد الان درست میشه و بلاخره سنگ رفت از بغلش کشید بیرون و با ناراحتی گفت آینه مگه نگفتم کروناست بغل کسی نرو که اون آقا گفت من ماسک زدم و الکل میزنم و در آورد جلوی ما کلی الکل رو دستاش خالی کرد، رفتیم بالا رفتارش از نظر من یه جوری بود همش میخواست خودش رو صمیمی نشون بده، چیزی که نه تنها خوب نبود بلکه آزاردهنده بود، مثلا سنگ رفت چایی بیاره بلند شد رفت سینی رو ازش گرفت یا لپ تاپ لازم داشتم سنگ گفت طبقه پایینِ،. اصرار که من برم بیارم، همش هم به ما نکته های روانشناسی میگفت که من آدم ها رو ببینم میدونم چی هستند شماها فلان مدل هستید، کارش رو راه انداختم و کار کلا ده دقیقه ای بیشتر از یکساعت طول کشید و بقول سنگ به جای همکاری اومده بود چند تا کار انجام بدی، البته پولی ازشون نگرفتم و یکبار گفت حالا چند درصد هستید شما و کلا از لحاظ کاری فقط میخواست بدونه چقدر سرمایه دارم و چقدر درمیارم و چیکار میکنم، کار سنگ رو هم که فهمید چند تا سفارش هم به اون کرد و تلفن سنگ رو خواست که سنگ گفت تلفنم کاری هست و شماره اش رو به کسی نمیدم (الکی)
بعد از اون هم دیگه ازش خبری نداشتیم(البته چرا یکی دوبار هم اومد اما اون واقعا در زمینه سهام هایی بود که خریده بود و منم به یکی از دوستام معرفی اش کردم) جز چندباری که در واتساپ پیام میفرستاد که به آقای مهندس بگو فلانجا آشنا نداره و من هم جواب نمیدادم(بعد از همون جلسه هر دو به این نتیجه رسیده بودیم که این آقا هر چی باشه دکترای روانشناس نیست، چون روابط اولیه اش هم یه جوری بود)یکشنبه بعد از ظهر بیرون بودیم که با سنگ تماس گرفتند که یکی اومده با شما کار داره و خودش رو معرفی نمیکنه و میگه آشنا هستم صبر میکنم غافلگیرش کنم، مشخصات ظاهری هم آشنا نبود،. سنگ گفت شاید احمد باشه (احمد یکی از دوستان به قول خودش گرمابه و گلستان سنگ هست که از دوم دبستان با هم دوست هستند و حتی دانشگاه هم در یک سال در یک رشته و در یک دانشگاه درس خوندند اما اون در همون سال های آخر دانشگاه ازدواج کرد و کلا مسیر زندگیش رفت سمت یزد و بعد از اون نهایت هر موقع احمد میومد تهران و وقت میکرد همدیگرو میدیدند که بعد از عروسی ما نهایت دو یا سه بار همدیگرو دیدند و منم تا حالا ندیده بودمش)چون از قبل گفته بود احتمالا هفته آینده بتونم برای کاری میام تهران بهت سر میزنم سنگ از خوشحالی کلاس رو پیچوند و گفت بریم دفتر،همش سرم غر میزد ایکاش تن آینه لباس بهتری میکردی و آینه به عمو احمد سلام کن برو بهش دست بده و... رسیدیم تا سنگ ماشین رو پارک کنه به من گفت شما دو تا برید تو، موهاتم بزار داخل، شالت رو درست کن و کلی ایراد و اصلاح، و بلاخره ما رفتیم داخل و دیدم آقا رسول با چایی واستاده و گفت خانم مهندس این کیه؟ گفتم چطور؟ گفت همش میاد بیرون و اینور اونور سرک میکشه، اولش بردم تو اتاق جلسه نشوندمش رفتم براش چایی بیارم دیدم رفته اتاق مهندس داره کاغذای روی میز نگاه میکنه که منم گفتم بره بیرون و در اتاق رو قفل کردم،گفتم کار خوبی کردی همون موقع سنگ اومد داخل و منو دید و با عصبانیت گفت تو چرا اینجا واستادی مگه نگفتم برو باهاش سلام و علیک کن و بعد دست آینه رو گرفت و با صدای بلند گفت پسرم بیا بریم ببینیم کی اومده، فکر کرده خیلی زرنگِ، حالا خودش رو به ما معرفی نمیکنه من که شناختمت داداش، که یک دفعه صدایی گفت سلام و از بالای پله ها اون آقا دکتر روانشناسِ نمایان شد، اگر بگم چند ثانیه ای تکون نخوردیم دروغ نیست، سنگ اونقدر عصبانی شد که سر بیچاره آقا رسول داد زد که من صد بار نگفتم من میرم تو هم برو که آقا رسول از همه جا بی خبر گفت موندم برای فردا که نمیخواستم بیام وسایل رو آماده کنم و بعد باز سنگ داد زد آقا رسول ببر دست آینه رو بشور، و آینه رو هل داد از پله ها به سمت پایین، واقعا عصبانیت رو از رو صدا، چهره،. رفتار و حرکتش میشد دید، اما آقای دکتر گفت مهندس معلومه خسته شدی چند بار به خانم پیام دادم دیدم جواب ندادید گفتم نکنه یادتون رفته این سمت بودم گفتم بیام ببینمتون و حضوری پیگیری کنم و این بار من مورد هجوم سنگ قرار گرفتم که تو مگه نگفتی کار دارم باید زود برم برو پایین اون کارها رو تموم کن (کار خیالی، اصلا کاری نداشتم) و از اونجایی که میدونستم همش بهانه است رفتم پایین، دیدم بنده خدا آقا رسول آینه رو نشونده داره براش سیب پوست میگیره، رفتم دو تا جایی ریختم همونجا نشستم و در رو بستم، پرسید کیه، گفتم یک آدم کنه، گفت میگفت از آشناهای شماست گفتم غلط کرده، داشتم براش تعریف میکردم که کیه که دیدم برام sms از طرف سنگ اومد که به من زنگ بزن فوری، زنگ زدم تا گوشی رو برداشت مثل یک فیلم شروع کرد حرف زدن که سلام، خوب هستید، من تحویل دادم و بعد کلی داد بلند و خودم همین الان میام اونجا و مهمون دارم اما باشه میام گفت و قطع کرد، اونقدر بلند داد میکشید که از تو آشپزخونه با در بسته هم صداش شنیده میشد و ما داشتیم میخندیدیم، بعد هم دیدم دارن از پله ها میان پایین، من نرفتم بیرون اما آقا رسول و آینه رفتند بیرون که دیدم صدای آقا دکتر میاد که زشته من خانم مهندس رو ببینم خداحافظی کنم برم که تا خواستم برم بیرون آقا رسول گفت خانم مهندس رفتند خونه، سنگ گفت پس شما بفرمایید ایشالله سر فرصت صحبت میکنیم در ضمن من با هیچکدوم از اون آدم ها آشنا نیستم، صدای بسته شدن در اومد پریدم بیرون که باز در زدند رفتم داخل، فقط شنیدم که آقا رسول گفت نه آقا زحمت نکشید شما بفرمایید، در رو بست میگه کی بود چقدر کنه است، میگم چی میگفت، میگه الان خانم نیستند این بچه اذیت میکنه آدرس بدید من ببرم برسونمش، ده دقیقه بعد سنگ زنگ زد که ببینید رفته من برگردم، چک کردیم دیدیم نیست برگشته کلی خندیدیم، آقا رسول میگفت به من گفت از آشناهای شماست اومده غافلگیرشون کنه،بعد هم سنگ از آقا رسول و من بابت دادهایی که سرمون کشید عذرخواهی کرد، شبش پیام داد که نشد صحبت کنیم سنگ با گوشی من تماس گرفت باهاش و گفت من در زمینه کاری شما نه علم دارم نه آشنا خانمم هم از بورس و سهام اومده بیرون، لطفا بابت اینجور موضوعات سراغ من و خانمم نیایید در ضمن اومدن امروزتون به دفتر بدون هماهنگی هم کار درستی نبود، یکم حرف زدند و قطع کردند، یعنی طوری سنگ حرف زد که اگر با من صحبت میکرد من سالیان سال دیگه سراغش رو نمیگرفتم، فرداش که از خواب بیدار شدم دیدم یک پیام در واتساپ فرستاده که با توجه به شناخت من از شما و همسرتون و اینکه احتمالا در زمینه کنترل خشم نیاز به مشاوره و راهنمایی دارید بنده در خدمتتون هستم، به سنگ نشون دادم چند تا فحش مثبت 18 بر زبان جاری کرد و میگه واقعا این دکترای روانشناسی داره؟؟؟؟؟
امروز داشتیم با سنگ در مورد آینه صحبت میکردیم به این نتیجه رسیدیم که بهتره یک جلسه مشاوره بریم، گفتم دوست دارم با خانم نوری که پیچ روانشناسی مشاوره داشته باشم سنگ گفت وقت بگیر گفتم ایران نیستند آمریکا هستند فکر کنم مشاوره آنلاین دارند، بعد رفتم در اسنپ پزشکی اسامی مشاورها رو ببینم بخش های مختلفش رو میدیدم چشمم خورد به اسم و عکس دکتر روانشناس داستان خودمون، به سنگ میگم بیا یک مشاور خوب پیدا کردم میگه کیه گوشی رو دادم دستش، میگه این واقعا دکترای روانشناسی داره؟؟؟؟؟؟ و باز تجدید خاطره کردیم و کلی خندیدیم
حدود دو ماه پیش شاید هم کمی بیشتر بود که گفتم برم دنبال مدرک دانشگاهیم . یادمه بعد از دفاع چند تا برگه دادن بهم و رفتم امضاها ی اساتید رو گرفتم و چند ماه بعد هم مقاله پذیرفته شد و به دانشگاه ارائه دادم و ازشون پرسیدم باید چیکار کنم گفتند برو بعد از ثبت نمره بیا دنبال کارهات و چون از اون موقع دیگه نیازی نداشتم و به بارداری و زایمان و باقی زندگیم خورد کلا فراموش کردم . دقیقاآبان ماه بود که رفتم و آموزش گفت باید بری از پژوهش فرم ها رو بگیری . رفتم پژوهش تازه مشکلات شروع شد . اون تایم خیلی شلوغ بود و گویا زمان دفاع رو تمدید کرده بودند که مسئول محترم گفتند برو 15 آبان بیا . 15 آبان رفتم بعد از یکساعت معطلی گفت ورودی های قبل 95 یا 96بایددر پژوهشیار ثبت نام کنند و تمامی مراحل رو طی کنند . وارد شدم دیدم باید تمام مراحل پرویوزال و پایان نامه رو از اول داخلش تعریف کنم . از انتخاب استاد و تصویب پروپوزال تا زمان دفاع . پرسیدم چطوری استاد انتخاب کنم گفتند چقدر سوال می پرسی برو انجام بده اول آذر بیا . عملا هیچکاری نمیتونستم بکنم . اصلا مگه میشد استاد انتخاب کرد و رفت مجددا در گروه تایید گرفت . اول آذر رفتم گفتند تا 15 ام تعطیل هستیم . 16 ام رفتم اونقدر گیر بازی در اوردم که نمیدونم چیکار کردند که گفتند پرو پوزالت رو آپلود کن . گفتم پروپوزال من کجا بود . اما خب مشکل من بود اومدم خونه و کلی زیر و رو کردم و نهایتا یادم افتاد اون زمان برای استاد ایمیل کردم . پیداش کردم و فرستادم . فرداش رفتم گفتند باید اساتید راهتما و مشاور تایید کنند . گفتن شوخی میکنید . من چند سال گذشته از کجا پیداشون کنم . اما خب باز مشکل من بود . برای استاد راهنمام پیام فرستادم اصلا منو نمیشناخت . آخر سر گفت مشکلت کجاست گفتم فلان موضوع گفت بررسی میکنم نگاه کرد گفت من چیزی داخل سامانه خودم از تو نمیبینم برو از پژوهش پیگیری کن . باز رفتم دانشگاه هر بار هم نزدیک 3 ساعت معطل میشدم تا یکی جوابم رو بده . آخر سر گفتند نمره ات نیومده . گفتم مگه میشه . سه سال گذشته . نمره نیومده . گفت برو پیرینت کارنامه رو بگیر . رفتم پرینت گرفتم بردم آموزش گفت این نه کارنامه سامانه سیدا یا سیتا . گفتم اون چیه . خانمه خودش گرفت گفت ببر کارشناس گروه . بردم کارشناس گروه . گفت این بدرد نمیخوره باید کارنامه سامانه آموزشیار رو بگیری . گفتم اون چیه گفت یک سامانه جدید . یک هفته هر چقدر سعی کردم نتونستم وارد سامانه بشم باز رفتم دانشگاه گفتند یوزر پس رو اشتباه میزنی . یوزر پس شده فلان چیز . فلان رو زدیم دیدم برام بدهی زده 1میلیون و 350 هزار تومن . گفتم مگه میشه . گفتند سامانه اشتباه نمیکنه . بلاجبار پرداخت کردم دیدم باز رد 850 هزار تومان بدهی اون رو هم پرداخت کردم باز دیدم زد 320 هزار تومان بدهی که قاطی کردم . گفتند احتمالا اشتباه شده برو مالی . رفتم مالی گفتند اشتباه شده بستانکار ثبت شده گفتم بهم برگردونید لازم دارم گفتند بعد از اینکه همه کارات تموم شد بیا فرم پر کن تا بررسی بشه . اما خب کاری کرد که سامانه برام باز شد . و پژوهش دید واقعا نمره ثبت نشده . یکسری برگه دادند دستم که برو امضابگیر . گفتم من همه این کارها رو کردم گفتند نیست و از اول . حالا من از کجا اساتید رو پیدا میکردم برای امضا . پدرم در اومد با هزار بدبختی امضا رو گرفتم و نکته جالب برای گواه بر اینکه من این کارها رو قبلا هم انجام داده بودم پیدا شدن فرم اصلاح پایان نامه و تحویل رساله به کتابخانه بود ولی باز گفتند مجددا CD رو بهمون بده .همه اونا رو دادم . ولی تا الان هنوز نمره ثبت نشده و کارم هیچ پیشرفتی نداشته . این سه هفته خیلی کار داشتم اما بازاز هفته آینده باید برم دنبالش تا حداقل مدرک موقت رو بگیرم .
کلی اتفاق افتاده این مدت . اتفاق های خوب و اتفاق های نه چندان خوشایند . آینه شیرین تر شده و هر لحظه که بغلش میکنم از خدا می خوام این لذت رو برای همه دوستدارانش به ارمغان بیاره . چند وقت پیش براش مداد شمعی گرفتیم . برده داده به آقای صندوق تا حساب کنند . سنگ پرسید چقدر تقدیم کنم . عدد رو گفتند . کارت رو میخواست بده به آقا ، آینه گفت بده من بدم . دادیم . کارت رو گرفته سمت آقا به آقا میگه خف خیف لطفا . ( تخفیف لطفا ) اونقدر خندیدیم . فروشنده هم اونقدر خوشش اومده بود که یک فرفره بهش داده میگه این جایزه من به شما . ازش گرفته میگه جایزه . میگه بله برای شماست . میگه نه کابز( کاغذ ) نداره . ما همیشه وقتی براش چیزی میخریم کادو میکنیم . کلا من این عادت رو دارم و حتی برای خودمم کتاب بخرم کادو میکنم . حس خوبی داره امتحان کنید . دنیای بچه ها خیلی قشنگه . طوطی های شیرین زبونی که حرف های قلمبه سلمبه میزنند و دهان آدم از تعجب باز میمونه .
برای فوتبال از جام جهانی 98 و بازی های قبلش شکل گرفت، عشق میناوند و یکی دیگه شاهرخی یا شاهرخ یادم نیست، رو داشتن، عکسش رو قایمکی لای کتاب گذاشتن و روزی صد بار نگاه کردن
چند روزی که خبر وخامت حال مهرداد میناوند عزیز به گوش میرسه، برای سلامتی شون دعا کنیم، انشالله که زودتر بهبودی حاصل بشه
بلاخره اون کار رو بعد از یکسال سه شنبه تحویل دادم، اینکه چقدر شرمنده بودم جای صحبت نیست اما اینکه اون شخص با روی باز نشست جلوم و به تک تک تحلیل و نتایج گوش داد و بعد از یکساعت حرف زدن تشکر کرد و گفت کار به خاطر شرایط کرونا کلا ملغی شده، باعث شد سرم رو از خجالت به زیر بندازم، البته هیچ پولی هم نگرفتم و مبلغ اولیه رو هم بهشون برگردونده بودم، دلایل تاخیر روپرسید که بهشون توضیح دادم، بلاخره حس خوبی نبود، من قبلا هم برای ایشون کاری انجام داده بودم اما اینبار واقعا همه چیز بد بود و شانس باهام همکاری نکرد
این یک کار بازارسنجی و مدلسازی بود برای یک app قبلا هم انجام داده بودم، مدلم رو باید بر مبنای دو تا الگوریتم پیش میبردم و در متلب کد نویسی میکردم من کد نویسی رو بلد بودم اما تحلیل یکی از الگوریتم ها رو بلد نبودم، به هم کلاسی های دوران ارشد هم گفتم یا بلد نبودند و یا بهونه میآوردند تا اینکه سنگ گفت چرا نمیدی بیرون کسی برات انجام بده، کلی گشتم تا اینکه کار رو دادم به کسی که خودش مدرس متلب بود و گفت بلدم، کار رو گرفت و پاییز با کلی الم شنگه ازش گرفتم یک فایل pdf، اون روز کلی خوشحال شدم، اما وقتی نشستم پاش دیدم اشتباه داره، اول فکر کردم اشتباه تایپی هست باهاش تماس گرفتم که فایل word رو بده گفت اگر فایل word میخوای باید پول بدی، که یک دعوای مفصل و بد کردم، بیشتر که نگاه کردم و کدنویسی رو دیدم، متوجه شدم اصلا دیتا چیزی که من دادم نبود، یعنی پول گرفته بود و معلوم نبود بهم چی داده، یکم کدهای اون الگوریتم رو سرچ کردم دیدم اصلا با دستورهای کد این تفاوت داره، با توپ پر باهاش تماس گرفتم که گفت اصلا خودت حالیت نیست اینم از سرت زیاده و خب این در حالی بود که تا اون روز نزدیک 10 میلیون هزینه کرده بودم و الان هیچی دستم نبود،. دقیقا 11 آبان بود خدا لعنت کنه تمام عصبانیتم رو سر إینه خالی کردم بچه هنگ کرده بود یعنی صداش در میومد دعواش میکردم طوری شد که سنگ اومد و کلی دعوام کرد و آینه رو برداشت برد و دیر وقت برگشت، مثل دیونه ها فقط گریه میکردم تمام تمرکزم از دست رفته بود، سنگ فقط یک حرف میزد خودت برو کلاس یاد بگیر، در صورتی که من تحلیل نتیجه میخواستم نه کدنویسی، همون شب دست به دامن خدا شدن و التماس وار زجه زدم که راهکاری بهم نشون بده، که ناخودآگاه یاد یکی از دوستای قدیمی ام افتادم (دختر همسایه که البته سه چهار سالی ازم کوچک تر بود) یادم افتاد که وقتی آینه بدنیا اومد و خونه مامان اینا بودم با مادرش اومد دیدن آینه و اونجا فهمیدم دکتری شیمی از شریف گرفته و با یکی از اساتید بنام دانشگاه کار میکنه، از طریق پیج اینستا بهش پیام دادم که از شانس خوبم همون موقع مواب داد، شماره تلفنم رو فرستادم و گفتم میخوام باهات صحبت کنم که از شانسم بعد از چند دقیقه تماس گرفت یادم نمیره نزدیک 12 شب بود بهش شرایطم رو توضیح دادم و گفتم از دوستانت کسی هست اینکار رو انجام بده که گفت اگر در زمینه رشته من بود کمکت میکردم اما من بلد نیستم اما از دوستانم پیگیری میکنم بهت خبر میدم، ده دقیقه بعد باز تماس گرفت و گفت همسرم میخواد باهات صحبت کنه، همسرشون استاد دانشگاه بود و به قول خودشون هم رشته، جریان رو گفتم، گفت کل پروژه رو برام بفرست تا ببینم، اولش خواستم نفرستم اما چاره ای نداشتم، فرستادم بهم پیام داد فردا بهتون خبر میدم، دو روز بعد تماس گرفت و باهام قرار گذاشت، تمام مطالب رو بردم، همه رو با هم بالا پایین کردیم گفت کدنویسی انجام بده و برام بفرست یک مورد رو هم برام اصلاح کرد تا ریسک کارم واقعی تر باشه، از اول نشستم پای کار، بعد از ده روز فرستادم براشون که منو به شخصی معرفی کرد و اون شخص تحلیل اون الگوریتم رو در حالت های مختلف یاد داد و نتایج رو با هم بدست آوردیم، و نهایتا کار رو به خاطر اینکه آینه نمیذاشت خودم انجام بدم برای تایپ دادم بیرون و بلاخره تحویل دادم، هر چند که نوشدارو بعد از مرگ سهراب بود، هر چند که به شخصیتم از طرف اون کسی که در آموزشگاه اولین بار کار الگوریتم رو مثلا انجام داد بسیار بد توهین شد اما خب یکی از نکات خوبش کمک خدا و قرار دادن این شخص سر راهم بود،اون شب من از سر اجبار و بی تکلیفی با اون دوستم تماس گرفتم و اصلا امیدی نداشتم که همون شب کارم انجام بشه، چهارشنبه باهاشون تماس گرفتم و ازشون تشکر کردم و بهشون توضیح دادم که کلا کار کنسل شد که بهم گفتند چرا خودت صفر تا صد اینجور کارها رو انجام نمیدی که گفتم بلد نیستم گفت اون روزی که اومده بودی و صحبت میکردیم خودت چند تا طرح خوب داشتی،. طرح کسب و کارت رو منطبق بر بستر نت و app بنویس, مدلسازی کن، تجزیه و تحلیل کن پیاده سازی کن و حتی میتونی اگر توجیه اقتصادی داشته باشه سرمایه گذار جذب کنی چی رو بلد نیستی، گفتم مهمترینش یعنی برنامه نویسی،گفت برو کلاس، یاد بگیر تلاش کن و اینطوریاست که عزمم رو جزم کردم که برم و یاد بگیرم، این یک قورباغه خیلی بزرگ بود که بلاخره قورت دادم
قورباغه بعدی، تمییز کردن کتابخونه بود، کلی کاغذ باطله ریختم بیرون، کلی کتاب جدا کردم بدم کتابخونه، کلی کتاب جعبه کردم و گذاشتم بالای کمد و باز کلی کتاب جا دادم داخل کتابخونه،یکی از افتخاراتم داشتن یک کتابخونه با کلی کتاب هست، البته بیشتریاش در زمینه اقتصاد و کامپیوتر و کلا زمینه کارمون هست و الباقی داستان و رمان و فلسفه و تفسیر و تاریخ و روانشناسی،
قورباغه بزرگ بعدی انجام یک کار هولهولکی کار امروز بود که خدا رو شکر تونستم در دو ساعت این اتفاق رو جمع کنم،. البته این اتفاق زیاد دور از ذهن نبود ولی قرار بود با خیال آسوده دوشنبه انجام بدیم که ساعت 2:30 تماس گرفتند و گفتند نهایت تا 4وقت دارید و این برای سنگ که کلا کاراش طبق برنامه است یک بحران بود و کمی تنش بینمون ایجاد کرد ولی خدا رو شکر تونستیم حلش کنیم
متاسفانه آینه حرف بد یاد گرفته، گمشو، اولین بار چند شب پیش که از خواب بیدار شده بود و داشت گریه میکرد گفت، سنگ بغلش کرد که آینه عصبانی شد و گفت تو برو گمشو، و همونجا بعد از خوابیدن آینه انگشت اتهام رو به سمت هم گرفتیم ولی بعد از کلی حرف متوجه شدیم که احتمالا از تلویزیون یا جایی شنیده و اگر هم از ما شنیده باید خودمون رو اصلاح کنیم ولی باید فکری به حال این کلمه میکردیم، اول گفتیم نادیده میگیریم، با نادیده گرفتن نه تنها بهتر نشد بلکه تکرارش در طول روز بیشتر شد تا اینکه تصمیم گرفتیم فکرش رو منحرف کنیم، یعنی تا گفت گمشو بگیم چی گم شد؟ و الکی دنبال چیزی بگردیم و یک چیزی نشون بدیم و بگیم پیدا شد و خوشحالی کنیم، این روش خیلی خوب جواب داد و اول اینکه تکرارش کم شد و دوم اینکه تا خودش این کلمه رو میگه بلافاصله میگه چی گمشد و دنبال چیزی میگرده
کلا متوجه شدیم که دیگه نمیشه هر حرفی رو جلوی آینه گفت و باید خیلی مواظب حرف و کلماتمون باشیم و با اینکه سعی میکنیم مودب باشیم بیشتر تلاش کنیم و مواظب رفتار و کلاممون باشیم
یکشنبه ها روز آینه است . بعد از کلی بالا پایین کردم و سنجیدن شرایط بلاخره کلاس موسیقی ثبت نامش کردیم . البته تازه دو جلسه رفته و از او هم گفتند بنا به سنش تا دو ترم بیشتر بازی هست و مستقیم آموزشی داده نمیشه . یکشنبه ها زودتر از همیشه بیدار میشم و ناهار درست میکنم ( کتلت - کوکو . هر چیزی که بشه ساندویج باهاش درست کرد و برای ترغیب بیشتر به خوردن داخلش پنیر ورقه ای گذاشت ) و کارها رو انجام میدم و مامان پسری میریم بیرون . یکشنبه ها منم باید به جایی سر بزنم میریم و کارمون رو انجام میدیم و بعد دنبال سنگ میریم و سه تایی پیش به سوی کلاس . بعد از کلاس از پشت ماشین آب و صابون رو بر میداریم و دستامون رو میشوریم و همون داخل ماشین ناهارمون رو میخوریم . بعد سنگ رو میرسونیم به کلاسش و ما میریم پارک . حدود یکساعتی بازی میکنیم و بعد میریم دنبال سنگ و برگشت به خونه و غش کردن آینه تا ساعت 8 -9 شب و بعد هم شب بیداریش بابت خواب طولانی عصرگاهیش .
دیروز هم مثل همیشه ( از قبل هم یکشنبه ها میبردمش پارک) سنگ رو پیاده کردیم و رفتیم پارک . رفتیم قسمت بازی بچه ها . هیچ کس جز ما نبود . از همون پیاده شدن یک پسر نهایت 14-15 ساله افتاد دنبالمون . یک حرکت های عجیبی میکرد . همش میومد جلو و انگار میخواد دست درازی کنه با اخم نگاهش میکردم میرفت عقب . آینه رو سوار تاب کردم و حواسم همش به اون پسر بود که یکی دیگه اضافه شد. اون هم در سن و سال های همون پسر . یکم چرخید و دوید سمت سرسره ها . یک قسمتی داره که خیلی بالاست و حالت پلکانی داره و از یک طرف میرن و از طرف دیگه با پله میان پایین . بعد احساس کردم صدای خنده و حرف زدن میاد . چون کسی جز ما داخل اون قسمت نبود یکم اینور اونور رو نگاه کردم و چشمم به همون قسمت بالای سرسره ها افتاد که چند تا دختر پسر شاید تازه نوجوون نشسته بودند و همگی یک جایی رو نگاه میکردند که میخندیدند و سیگار میکشیدندو بین حرف هاشون چند تایی هم کلمات بد میشنیدم . حقیقتا ترسیدم . سریع آینه رو با گریه پیاده کردم و با گریه داشتم میبردم سمت ماشین که چشمم به نقطه ای که اون بچه ها از بالا نگاه میکردند افتاد . در بعضی از سرسره ها یک جایی مثل استوانه هست که بچه ها ازش عبور میکنند یک دختر و پسر( فکر نکنم سنشون به 13 -14 برسه ) در وضعیت بد . یعنی با تمام توان حالت تهوع گرفتم . سریع اومدم سمت ماشین و بدون اینکه دستامون رو بشوریم حرکت کردم و رفتیم اون سمت پارک واستادم و دستامون رو شستم . حالم اونقدر بد بود که دستام میلرزید . داشتم با بطری رو دستای آینه آب میریختم دستام از ترس و حال بد اونقدر میلرزیدن که تمام لباس بچه ام خیس شد . بعد هم چشمم به یکی از این باغبان های پارک افتاد خجالت کشیدم بگم چی دیدم فقط گفتم اگه میشه برید سمت زمین بازی چند تا دختر و پسر اونجان بچه کوچیکا و خانواده ها راحت نیستند . آینه همش گریه میکرد که چرا نذاشتی بازی کنم . حالم از صحنه ای که دیدم اونقدر بد بود که سنگ هم فهمید چیزی شده . بهش نگفتم چی دیدم فقط گفتم یه پسرمیخواست مزاحمم بشه جلوی آینه ، اعصابم خورد شد. البته شب بهش گفتم چی دیدم . میگم یادم میاد بچه ها از اون تونل ها با چه ذوقی چهار دست و پا رد میشن و اینا داشتند چه غلطی میکردن و اگر نجس بشه اگه چیزی بندازن اونجا . اگه اگه .... اصلا کسی وسایل بازی ها رو میشوره .